
زندگی ام به ساعتی مبدل شده...
که هر ثانیه اش دقیقه ای...
هر دقیقه اس ساعتی...
هر ساعتش روزی...
هر روزش ماهی...
و هر ماهش سالی می گذرد.برای رسیدن به تو!
اما اگر نبودی.تا به حال هفت کفن هم پوسانده بودم.
زمان سماجت میکند.سخت میگیرد و دست از تنبلی بر نمی دارد.
همه چیز سخت میگذرد.
سخت....
اینجا اکسیزن هم سهمیه بندی شده.دیگر نفس کم می اورم.
بطور حتم بازنده این بازی منم.
همه چیز دست به دست هم داده تا من از گود خارج شوم .
و این یعنی تمام تلاش من برای رسیدن به تو بیهوده است.
همه به من میگویند:
ادامه نده.کنار بکش.بازی را وا گذار کن.تو از پرتگاه عشق پرت خواهی شد.پرتگاهی که خود ساختی.پرتگاه فاصله.
اما نه...
من که مقصر نبودم.من خود دلقکی بودم اسیر.در دستان بی رحم زندگی.
روزگار سخت است...
سخت بود..
سخترش کردند ...
در هوایی که تو نیستی.حتی از برخورد مولکولهای هوا با پوست تنم هم شکنجه می شوم.درد میکشم.
چه رسد به چیزهای دیگر...
همین روزهاست که پشتم را به خاک بمالند.
و بعد...
چشمانم را ببندند...
به روی همه چیزو همه کس...
و باز من دیوانه میشوم و همه چیز را فراموش میکنم.
همه چیز و همه کس...
اما...
چگونه فراموشت کنم او را...
او که مرا از خرابه های هرزگی به قصر سپید عشق هدایت کرد!
و عاشقی بی قرار و یاری با وفا برای خویش ساخت!
آهو بره ای شد که دوستی گرگ را پذیرفت!
و برای اشک های من شانه هایش را ارزانی داشت!
و با صداقت عاشقانه اش دلم را به درد آورد!
چگونه فراموشت کنم او را...
من عشق را با او تجربه کردم,من خود را در او یافتم,عشق را در وجود او یافتم...
واین حسی نیست که با دوری او از خاطرم محو شود
همیشه با خیال او خواهم زیست...
خواهم خفت...
خواهم مرد...
گاهی با خود میگویم چه زود دیر میشود!
من در سراب رویا و آرزوهایم روزی به او خواهم رسید و با این رویای زیبا به انتظارش خواهم ماند...
نه من کم نمی اورم.کنار نمی روم.
به خاطر داشتن او نه تنها زمان را ناک اوت میکنم.بلکه راند مسابقه را هم میبرم.
تنها به خاطر رسیدن به لبخند زیبای او.
که برای تمام عمر مرا خوشحال میکند.
و این کافیست..
باز هم خدارا شکر...