|
از مخالفان نهراسيدزيرا بادبادک با باد مخالف بالا ميرود
یک لیوانآب خنک برای شما که حق مرا خوردید خیالتان راحت دعا می کنم راحت تر از همه لقمه ها از گلویتان پائین رود ! تنها یک کلام پایتان را از پایم بردارید باید بروم ببین ! رد پایت کبود شده... *** برای تو اينده به چه كارم مي ايد؟ جز... تو را داشتن وبا تو خنديدن! داشتنت برای من... مثل پايان تمام پيشگويي هاست...! کودک درونم یه گوشه تک و تنها کز کرده! یه گوشه نشسته با چشماش می گه: بغل بغل ...
عاصیم کرده بود ... « بدو رو ، خیز ، برپا ، بشین ، برپا ، خیز ، بشین .... » رفتم جلو داد و فریاد که « این چه وضعشه ؟ این چه طرز آموزش دادنه ؟ شهیدم کردی .» دستم و گرفت و گفت : « آروم باش . هرچی اینجا مجروح بشی . زود خوب میشی . عوضش اونجا دیگه جا نمی مونی . بی هوا زخمی نمیشی ... کم نمیاری.... ! آموزش یعنی همین دیگه .
***
اگه یه دادگاه با یه قاضی فراتر از قانون براش حکم ببُر ِمطمئنا بازم محکوم به امیدوار بودن میشه ! با این تفاوت که نمی دونه تو اون دادگاه مجرم بوده یا متهم ! ___\/\/___\/\/\/__ *** داني اولين بوسه جهان چگونه کشف شد؟ در زمان هاي بسيار قديم زن و مردي پينه دوز يک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند. مر دستهايش به کار بود، تکه نخي را با دندان کند، به زنش گفت بيا اين را از لب من بردار و بينداز. زن هم دست هايش به سوزن و وصله بود. آمد که نخ را از لب هاي مرد بردارد، ديد دستش بند است، گفت چکار کنم؟ ناچار با لب برداشت. شيرين بود
هیــــــــــــــــــــــس…!
Seether لاشه قلبم را بده...میخواهم با ابرو دفنش کنم...
اگر روزی کسی از من بپرسه که دیگر قصدت از این زندگی چیه؟ بهش میگم که چون می ترسم از مرگ راهی بغیر از زندگی ندارم... *** نگران من نباش... من کم کم با بندگانت خو می گیرم! نگران من نباش... به زودی گرگ خواهم شد! نگران من نباش پاکی ها را میان زباله ها به جای خواهم گذاشت نگران من نباش شاید دیگر گوسفند نمانم نگران من نباش تا وقتی دروغ می آموزم زندگی می کنم نگران من نباش نگران من نباش... اما... نگران کودکانی باش که مثل من نشوند!نگران گوشهایشان باش...و چشمهایشان... خدایا ؟!می شنوی؟!
***
عشق را فلسفه ایست که نداند سقراط !! و نبرده ست به ماهیِّت آن هرگز پی.. چون که در عقل نگنجد وصفش و نیاید به زبان شرح وجودش آسان عشق یک ساده ی سخت است که انسان تا حال به رموزش نتوانسته کند ره پیدا.. من ولی می دانم عشق در خانه دل جا دارد عشق را می باید جستجو کرد به بازار قلوب باید از رود محبت رد شد و به بیداری شب عادت کرد باید از چشمه احساس وضویی طلبید و به سجاده سبز غربت به جماعت با گل رو به شبنم ... به نمازی بنشست!!
*** از بس که چشیدم لب همچون شکرت را از لعل لبت مرض قند گرفتم...
سلام . دلم برات خیلی تنگ شده بود راست میگفت ...خیلی وقت بود که ندیده بودش..دلش واسش یه ذره شده بود.. تو چشای سیاهش زل زد همون چشمایی که وقتی ۱۶سال بیشتر نداشت باعث شد تا پسرک عاشق شود و با تهدید و داد و هوارو عربده بالاخره کاری کرد که باهم دوست شدن دخترک نگاهی به ساعتش کرد و میون حرفای پسرک پرید و گفت: من دیرم شده زودی باید برم خونه... همیشه همین جور بوده هر وقت دخترک پسرک را میدید زود باید بر میگشت... پسرک معطل نکرد و کادویی که برای دخترک خریده بود رو با کلی اشتیاق به دخترک داد دخترک بی تفاوت بسته را گرفت و تشکری خشک و خالی کرد... حتی کنجکاویی نکرد داخل بسته رو ببیند پسرک خواست سر سخن روباز کند که دخترک گفت : وای دیرم شد..من دیگه برم خداحافظ... خداحافظی کردند و پسرک در سوک لحظه جدایی ماتم گرفت و رفتن معشوق را نظاره کرد .... دخترک هراسان و دل نگران بود... در راه نیم نگاهی به بسته انداخت ...یه خرس عروسکی خوشگل بود.. هوا دیگه داشت کم کم سرد میشد وسرعت ماشین هاییکه رد میشدند ترس دخترک رو از دیر رسیدن بیشتر میکرد اما بازم مثل همیشه ریلکس بود...دخترک سلام کرد و پسر پاسخ گفت پسر نیم نگاهی به بسته انداخت و گفت: مرسی... بسته را باز کرد و ناگاه چشمش به نامه ای افتاد که عاشق خوش خیال دخترک برای او نوشته بود... لبخندی زد و به روی خود نیاورد... چند دقیقه ای را با هم سپری کردن و باز مثل همیشه خداحافظی و نگاه ملتمس عاشقی که از لحظه ی وداع بیزار است.. این بار دخترک عاشق بود و پسره معشوق او.. معشوقی که شاید جسم اون سر قرار با 5 دقیقه تاخیر حاضر شده بود ، اما دلش از لحظه اول جای دیگه ای بود ........ کمی آن طرف تر صدای جیغ لاستیکی دخترک و پسر را متوجه نقطه ای در آن طرف کرد.. پسرکی در زیر چرخ های ماشین جان می داد و آخرین نگاهش دوخته شده به معشوقه ای بود که به او خیانت کرده بود
اگر من خدا بودم" این "را به آیه های قرآن اضافه می کردم ...!! "وای بر شما ای خوکان انسان نما ، چه کردید با این پوستین گرانبهای خود ...؟!" وای بر شما ....... وای.... ~ ~ ~
از عشق تو صد زخم بر تن دارم... باز با خون خود مینویسم ... دوستت دارم...
بعضی از مردم ناخن هاشونو مانیکور می کنن..بعضی ها هم سوهان می زنن اکثرا ناخن هاشونو از ته می گیرن ولی من همشونو کامل میخورم!!! بله میدونم عادت زشتیه ولی قبل از اینکه شروع به سرزنشم کنید یادتون باشه که من همیچ وقت ، هرگز دل کسی رو نخراشیدم!!!!
چند روزه که هوا تو کافه بارونیه. همیشه هوای بارونی رو دوست داشتم ولی از وقتی مادام به اون دختره گفت : چهار وعده دیگه تو یه روز بارونی بر میگرده، انگار منم چشم به راه شدم. انتظار خودم کم بود این یکی هم اضافه شد. مادام هر هفته روزهای یکشنبه قبل از اینکه بره کلیسا میاد تو کافه و فال میگیره. من تا حالا جرأت نکردم ولی اونهایی که پیشش فال میگیرن میگن حرفش رَد خور نداره و همه وعده هاش درسته. مادام زنِ میانسالیه که تمام خانواده اش رو تو یه حادثه از دست داده تقریباٌ یک سال که اینجا میاد. میگه تو این کافه میتونم آدمها رو بی نقاب ببینم و از آینده براشون بگم. اون یکشنبه تقریباٌ ساعت نزدیک هشت صبح بود. صدای قطره های بارون روحِ آدم رو تازه میکرد و کمی هم من رو دلگیر میکرد و میبردم به خاطرات دور. من و مادام داشتیم حرف میزدیم که یه دفعه یه دختر جوان وارد کافه شد. دختر تقریباٌ بلند قد و تپلی بود. چهرة شیرینی داشت. از لبخند مصنوعی که روی لبش به زور نشانده بود فهمیدم یه جورایی دلگیره. آروم اومد جلو و رو به من گفت : سلام، من با مادام کار دارم، یعنی میخوام برام فال بگیرن. صداش کمی می لرزید، میتونستم سنگینی بغضِ تو گلوش رو احساس کنم. دستمو گذاشتم پشت کمرش و مادام رو که تو میز گوشه کافه نشسته بود و نشون دادم . دخترک تشکر کرد و رفت سر میزِ مادام نشست. رفتم و یه فنجان قهوه تلخ برای دخترک آماده کردم و یه چایی هم برای مادام ریختم. نمیدونم چرا دلم میخواست کنار اونها بنشینم، از مادام اجازه گرفتم و سر میز کناری نشستم تا به فالِ دخترک گوش بدم. دخترک سریع قهوه اش رو خورد و فنجون رو برعکس روی نعلبکی گذاشت. نگاه نگران و اندوهگینش به فنجون دوخته شده بود. بعد از مدتی مادام فنجون قهوه رو برگردوند و نگاه عمیقی به ته اون انداخت. حسِ عجیبی داشتم. انگار دادگاه بود و میخواستن حکم خلاصی یا زندان ابد آدم رو بهش بگن. مادام با لهجة خاصی شروع به صحبت کرد : ادامه مطلب یادته میگفتی تا ابد تو هستی یارم؟ حالا کی اومده که میگی دوست ندارم؟(کی بود که وقت رفتن اشکامو ندید؟) به خدا پری دیگه دوست نداره باور کن راس میگم دیگه هواتم نداره پشیمونم پات نشستم پشیمونم ندونستم با یکی دیگه بودی دستت بود توی دستم چرا رفتی واسه چی؟ بگو بهونه داشتی تلکیفه اون همه آرزو چیه که... قرارمان همان ده تا بود... همان ده تای بچگی...... و من تا صد برایت شمردم ۹۰تا بیشتر... تو رفته بودی یا من دیر کرده بودم؟!؟! ~ ~ ~ نه؛ نرو.......! قرارمان اين نبود... اين بار بايد سكه بياندازيم اگر شير آمد؛ ترديد نكن كه دوستت دارم اگر خط آمد؛ مطمئن باش كه دوستت دارم صبر كن سكه بياندازيم اگر دوستت نداشتم آن وقت برو..... رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت نمیدانی چه خورشیدی درون سینه ام تابید آن دم که تو از گوشه ی چشمت نگاهی سوی من کردی.. ~ ~ ~ جام شراب عشق رو تو به دست من دادی... میدونستی؟... Can you apprehend me? No.you can not من از آمیزش فکرهامان هم ترسانم
چه بنیان سستی میشود برای تولد یک رویا حتی اگر چشمانمان باز باشد. تمام ذهنم را كه بو مي كنم بوي تعفن مي دهد تمام تنم را كرمها سوراخ مي كنند و من عق مي زنم آنقدر كه خون بالا مي آورم همراه خون گلويم باز هم كرم هست تلاشي نمي كنم ديگر بگذار كرم ها كارشان را بكنند
|