گفت: حتماْ می آیم …منتظر باش…
منتظر پای دیوار…جیب هایم پر از آه و ای کاش…باز هم بی خداحافظی رفت…
مثل هر بار ... کوچه و خلوت و باد…
کاسه اشکم از دستم افتاد…یک دل پر…زیر باران شرشر…
یکنفر رد شد و گفت:بادها بی خداحافظی می روند…
ابرها هم همینطور!...
***
پ.ن:گاهی آنقدر چموش و افسار گسیخته میشوی
که همش لعنتت میکنم ...