|
مهم نيست در راه غلط چقدر پيش رفته اي,بازگرد!! اگر مي خواهي ساعتي شاد باشيو چزتي بزن. اگر مي خواهي روزي شاد باشيو به پيك نيك برو. اگر مي خواهي هفته اي شاد باشي, به تعطيلات برو. اگر مي خواهي ماهي شاد باشي, ازدواج كن. اگر مي خواهي سالي شاد باشي , پي ثروت باش. اگر مي خواهي تمام عمر شاد باشي , سعي كن آنچه را انجام مي دهي دوست بداري!! *** Be not angry that you cannot make others as you wish them to be , sinc you cannot make yourself as you wish to be. از اينكه نمي تواني ديگران را وادار سازي كه طوري باشند كه تو مي خواهي,دلخور نباش,چرا كه تو(حتي)نمي توتني خودت را طوري بسازي كه (واقعا)مي خواهي. *** کاش می دانستی من سکوتم حرف است من کمی زودتر از خیلی دیر مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم كرد! *** نه ! من خودفروش نیستم ..اولین همخوابگی از عشق بود...نه ! من خودفروش نیستم ...دومین همخوابگی سرکوب شهوت بود... نه ! من خودفروش نیستم...سومین همخوابگی یک ترحم بود...نه ! من خودفروش نیستم ...چهارمین همخوابگی جبر بود ...نه ! من خودفروش نیستم ...پنجمین همخوابگی برای حفظ کار بود ...نه ! من خودفروش نیستم... ششمین همخوابگی برای گرفتن حق بود ...نه ! من خودفروش نیستم ...هفتمین همخوابگی برای لقمه ای نان بود...نه ! من خودفروش نیستم ...هشتمین همخوابگی برای ذره ای مهربود ...نه ! من خودفروش نیستم...نهمین همخوابگی برای نفس کشیدن بود...نه ! من خودفروش نیستم... دهمین همخوابگی برای زنده بودن ... آری ! این منم ! مریم مقدس ! کودکم فرزند یگانه خدای عزوجل می باشد !!!!!!!!!!!!! *** گوشه ای از بهشت رو مزه مزه می کنی. با ژله منگو! خودم درست کردم! گوشه ای از بهشت رو هدیه دادم. صاف و ساده.بهشت رو خودتون به همین سادگی درست می کنید. می شه مواد اولیه اش رو از سوپر مارکت خرید. باور کنید به همین سادگی. توی هیچ کتاب و مکتبی لازم نیست دنبالش بگردید. همینجاست. توی یخچال! البته اگر برق داشته باشید! ... پ.ن: فرقی نمی کند چه کسی اول می آید..مهم این است چه کسی ادامه می دهد...چه کسی تا آخر می ماند و چه کسی زیر قولش نمی زند.. يك كمك كننده ي مشتاق,منتظر نمي ماند كه از او كمك خواسته شود!!
اگه عاشقت بود دوسش داشته باش اگه دوست داشت بهش علاقه نشون بده اگه بهت علاقه نشون داد بهش لبخند بزن اينطوري هميشه يه پله ازش پايين تري كه اگه يه روز خسته بشه و يه پله بياد پايين تازه بشه مثل تو... *** Who is wise? He that learns from everyone. Who is powerful? He that governs his passion.Who is rich? He that is content .Who is that? Nobody. خردمند كيست؟او كه از همه مي آموزد.قدرتمند كيست؟او كه احساسات خود را كنترل مي كند.ثروتمند كيست؟او كه قانع است. چه كسي اين گونه است؟هيچ كس!... *** احساسم چای خوش رنگ و رویی ست که هر گز رنگ آن را ندیدی بس که ناشی بودم و همیشه در لیوان رنگی ریختمش، به جای استکان کمر باریک شیشه ای. و عشقم چای گرمی که بخارش را هر گز ندیدی بس که ناشی بودم و همیشه قندان را گم می کردم، و تا پیدا شود یخ کرده بود. *** شطرنج كه تمام شد,شاه و سرباز وارد يك جعبه مي شوند!!!
روز آرزوها مبارك (پنج شنبه اول رجب).من ارزوي بزرگي ندارم چيز بزرگيم از خدا نمي خوام فقط به يه چيزي احتياج دارم كه فراهم كردنش براي خدا مثل يه معجزه اسون... من به یک فرشته معمولی احتیاج دارم A successful marriage reguires falling in love many times,always with the same person ازدواج موفق نيازمند آن است كه تو بارها عاشق شوي ,و همواره عاشق همان يك نفر. *** تا اينكه... + |
و خدا در برابر برگزیدگانش خیلی سخت گیر است...
زندگی همانند فوت کردن شمع های جشن تولد است!!! هر چه سن بالاتر برود تعداد شمع ها بیشتر و توانایی برای فوت کردن کمتر و سختتر میشود ةن ها را خواموش کرد!! همانند رویارویی با مشکلات . هرچه زندگی ازکودکی به نوجوانی و از نوجوانی به جوانی و میانسالی به پیش می رود مشکلات بیشتر و توانایی رویارویی با آنها کمتر و هیچتر *** پنج وارونه چه معنا دارد؟!!!خواهرکوچکم این را پرسید!من به اوخندیدم...کمی آزرده وحیرت زده گفت:روی دیوارودرختان دیدم!باز هم خندیدم...گفت:دیروز خودم دیدم مهران پسرهمسایه پنج وارونه به مینو میداد.. آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید.. بغلش کردم وبوسیدم وبا خود گفتم : بعدها وقتی غم سقف کوتاه دلت راخم کرد..بی گمان میفهمی.."پنج وارونه "چه معنا دارد!!! *** اخه وقتی مدرسه میرفتیم-وقتی نمرمون پایین میشد-همیشه دنبال این بودیم که ببینم چند نفر نمرشون مثل من پایین شده تا بتونم تقصیرو بندازم گردن معلم.حالا هم دارم دنبال کسایی میگردم که مثل خودم از زندگی خسته شده باشن تا بتونم تقصیرو بندازم گردن این دنیای کثیف.کسی هست که نمره اش مثل من پایین شده باشه تا از فشار تنهایی ضعفم کم بشه؟ *** پ.ن: من ضعیف بودم زیرا قدرت خویش را فراموش کرده بودم. اگه رو چیزی که از دست دادی متمرکز بشی از چیزی که پیش روت غافل میشی!!!
فرياد زد خدا نفهميد!!! خدا بزرگ بود...مي خواست عاشقي كند"پس آدم را آفريد" سالها پيش آدم خدا را از ياد برد. آدم عاشق شيطان شد! و اين وسط خدا تنها ماند "به همين راحتي" بعد چند سال علي ميره آبادان پيش محمد و ميگه: من زن مي خوام اومدم تا به عهدت وفا كني.محمدم ميگه اي به چشم... محمدم از در و همسايه گرفته تا دختراي فاميل همه رو به علي نشون ميده اما علي نمي پسنده.روز آخر موقع خدافظي علي ميگه محمد جان تو به عهدت وفا كردي اما من نپسنديدم.تو همين موقع يه دختره مياد و سلام ميكنه و ميره تو خونه محمد اينا.علي از اين دختره خوشش مياد.علي ميگه محمد اين كيه من از اين دختره خوشم اومد.از قضا اين دختر نامزد خود محمد بوده.... بی تو هر لحظه به این می اندیشم که چرا این همه دوری از من؟!
هر شب بیشتر و بیشتر به تو وابسته می شوم. وای از این شب های بی انتها. هر شب که صدایت را می شنوم گوش هایم پر می شود از طنین نا امیدی و قلبم سرشار از محبت. گوش هایی که در انتظار شنیدن یک دوستت دارم به سر می برند و قلبی که لبریز از دوست داشتن است. شب ها می گذرند و من همچنان منتظرم.انتظاری که امیدی به پایانش ندارم.ولی همین که صدایت را می شنوم گویی دنیا را به من می بخشند.همان که به تو می گویم دوستت دارم برایم کافی . همین و همان! + |
انقدر نگو اگر گذشت كنم كوچك ميشوم,اگر كسي با گذشت كردن كوچك مي شد, خدا اينقدر بزرگ نيود!!!
پير مردي با لباسهاي ژنده اما مرتب و اتو كرده با چشماني كه از حد شوق برق ميزد هنگام عبور از خيابان تصادف كرد.. او را به بيمارستان بردند... وقتي به هوش امد با نگراني پرسيد ساعت چند است؟؟پرستار به او گفت ساعت 8:45 پير مرد با عجله خواست كه از جايش بلند شود و انجا را ترك كند.پرستاران از او پرسيدند كجا مي خواهي بروي؟تو بايد امروز را اينجا بماني.پير مرد گفت:نه...من بايد به پيش همسرم بروم.پرستاران گفتند به ما ادرس يه شماره بدهيد ما خبرش ميكنيم كه تو تصادف كرده اي.پير مرد با ناراحتي گفت: نه نميشود خودم بايد بروم . پرستاران پرسيدند: چرا؟ما ميتوانيم...پير مرد گفت: او در خانه ي سالمندان است و من هر روز صبح پيش او ميروم و صبحانه را با او مي خورم.پرستاران گفتند اشكال ندارد ما به انجا ميرويم و به او ميگوييم...پير مرد با ناراحتي گفت:آخر او مرا نمي شناسد...پرستاران با تعجب به هم نگاه كردند و گفتند:پس چرا به پيش او ميروي ؟ او كه تو را نمي شناسد... پير مرد سرش را پايين انداخت و با ناراحتي گفت:من كه او را ميشناسم...
|