|
خداوند كه دندان داد,نان را نيز خواهد داد.
اگر دوستم داری بگو اگر خیال داری دوستم بداری همینک دوستم بدار اکنون که زنده ام... صبر نکن تا بمیرم... بدان که آنوقت هرگز صدایت به گوشم نخواهد رسید ... ومجبور می شوی حرف های نا گفته قلب ساده ات را در فراسوی یه مشت خاکسترسرد پنهان کنی ... پس اگرذره ای عشق من در دلت ماوا دارد ... اگر دوستم داری بگو ... بگذار زنده بمانم ... *** ما نمي فهميم هيچ از غم سگ ماسگ مردمان كه وفا مي كنيم عين سگ ما كه نمي دهدمان هيچ جهان محل سگ ما كه پارس مي كنيم ما كه رنج مي بريم ما كه درد مي كشيم ما كه دم تكان مي دهيم وفادار ميمانيم؟
داستان من توی تنهایی تکرار چند تا کلمه کهنست که بوی خاک گرفته و سیاه روی چهارتا کاغذ٬ پشت سر هم ٬کوتاه یا بلند تکرار می شه. یک روزی خنده. یک روزی اشک. نوشته هایی پر از تکرار ٬آیینه . چشمهاو دستهایی که نیست. سرما. بغض. شب. فریاد سکوت. تو. او. دیروزو دیروزو گذشته. رفتن... برای خودم می نویسم. فقط براي خودم. "جدا شده ای از نخ نگاهم. چون بادکنک ماه"
پ.ن: از برج های بلندی هم که پرتاب شوم دنیا به آخر نمی رسد آخر !!! + |
خداوند به هرپرنده دانه اش را عطا مي كند ولي هميشه آن را داخل لانه ي پرنده پرت نمي كند. بگوييد كجاست گورستان رفاقت؟ بي معرفتي نكنيد به من بگوييد آخر مي خواهم معرفت را دفن كنم اشتباه نكنيد زنده به گورش نخواهم كرد مرده به خاك مي سپارمش نمي خواهم بو بگيرد نمي خواهم گندش در بيايد مثل بقيه چون خيلي از آنها مرده اند ولي... ولي هيچ كدام از آنها دفن نشده اند چنان كه آشغالها بر آنها قابل ترجيح است پس دفن خواهيم كرد تا شايد بعد از مد شدن دفن معرفت گورستان تاريخ معرفت را با همديگر و با دستهاي خويش بنا سازيم و ديگر... بگوييد كجاست گورستان رفاقت؟ اگر نگوييد مال شما را هم خواهم كشت بعد خودش و خاك روي بالين پر معرفتش اگر هم بگوييد صبر مي كنم تا بميرد بعد بر پا خواهم كرد مراسم كفن و دفنش را سياه و چله و سال... سر خاكشان خواهم رفت و برايشان و برايشان... دعا مي خوانم و از خودم برايشان تقاضاي بخشش خواهم کرد... *** این روزها به طرز غریبی بیمارم.سنگینی تمام دنیا را روی شانه های نحیفم احساس میکنم.دردهایی هست که نمیتوان گفت.دردهایی هست که نمیتوان فریادشان زد.باید خودت در سکوت و تنهایی تاب بیاوری.خودت صدای خرد شدنت را بشنوی و لبخند بزنی.لبخند!!!!!!!احمقانه است.زندگی چه بازیهای غریبی دارد.درست مثل صحنهء تآتر.انگار شکسپیر یکی دیگر از آن تراژدیهای غافلگیرانه اش را روی پرده برده است.نمیدانم آخرش چه چیز انتظارمان را میکشد.ولی هر چه هست چیز خوبی نیست.این را احساس میکنم.خدایا میتوانی کمی رحم داشته باشی؟این حجم عظیم اندوه از طاقت من فراتر است.:فقط میخواهم چشمهایم را ببندم و دیگر بازشان نکنم. ~~~ برای رسیدن، چه راهی بریدم در آغاز رفتن، به پایان رسیدم ... ... ... من از خیر این نا خدایان گذشتم خدایی برای خودم آفریدم ~~~ پ.ن:ديگر قلم و كاغذ سفيد هم آرامم نمي كند . ديگر عشق به اين زمين هم آرامم نمي كند.بيمارم از زخم هاي زمانه.شكسته ازسنگسار حوادث شايد آسمان چاره كارم باشد. پ.ن: اولینم نیست ;شاید آخرین هم نباشد! ~~~ من درسی ندارم به شما بدم امّا این رو از من داشته باشید: عشق دروغ نیست؛ چیز وحشت آوری نیست؛ به خلاف چیزی که می گن به فیلم های ترسناک هم شباهت نداره؛ حقیقت داره؛ قشنگ غرقتون می کنه. + |
|