|
حقيقتي كه نيمي از ان گفته شود به كل دروغ است! مرا اينگونه باور کن... کمي تنها ، کمي بي کس ، کمي از يادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ، خدا ديگر کجا رفته...؟! نمي دانم مرا آيا گناهي هست..؟ که شايد هم به جرم آن ، غريبي و جدايي هست..؟ ~~~ شاید نبودنم را هرگز گریزی نبوده است که اینسان بی بهانه دستانم به سردی رها می شوند ونگاهم به بغض بیکرانه فرو می ریزد... اینک حتی راهی بر بازگشت نیست! *** الان می تونم ساکت و بی صدا بشینم و فقط به سیمهای سازم و آرشه سیاه و اون یکی آرشه سفیدم نگاه کنم. آخه می دونی داشتم فکر می کردم تنها چیزی که صدای نا کوک قلبمو قایم می کنه صدای همین آرشه هاست که واسه یکی٬ فقط یکی - که هیچی نمی شنوه - روی همین چهار تا سیم برهنه کشیده می شه. اونم صدای قلبمه. اما خب ٬کوک می شه. همایون می زنه- ماهور و راست پنجگاه... اما من ساکت نشستم و به همین چهار تا سیم نگاه می کنم و ضربان قلبمو می شمرم تا خوابم ببره. آخه خیلی وقته که "تو" ٬"او" شده و رفته. لالایی قلبم مونده و یک ساز خاک گرفته گوشه اتاق که جز " شد خزان" نوای دیگه ای ازش در نمیاد. پ.ن:خودمم نفهميدم چي شد!!.. ~~~ من حس بدی دارم او دوستم ندارد و من هم به دور خود می چرخم مثل یک چرخ خیاطی که کار دوختن یک پارچه برای در پوش سطل آشغال را تمام کرده. ~~~ پ.ن: و بالاخره ميكشد خدايي كه كشته نميشود!... پ.ن:خاطره ها هيچوقت حريف فاصله ها نمي شوند!... ~~~ زیادی مطمئن بود. می گفت من با بقیه فرق دارم. امکان نداره... غرق شد؛ خودشم نفهمید چه جوری. ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش نقاش ماهر نيازي به نام گزاري اثر خود ندارد,ولي اين كار براي نقاش ناشي ضروري است. تكراري اما قشنگ: الو ، سلام منزل خداست؟ ~~~ به خوكي كه زوزه ميگشد و (نيز) بچه اي كه گريه مي كند .آن چه را كه مي خواهد بده و ( در نتيجه)تو خوكي خوب و بچه ايي بد خواهي داشت. به كسي ماهي بده تا يك روز او را سير كني.(اما) به او طرز ماهي گيري را ياد بده تا يك عمر او را سير كني. *** لبای خنکت توی اون گرما مثل یه تیکه بستنی وسط آفتاب تابستون خیلی چسبید.بوسه های کوتاهی که هیچوقت طعم و لذت چشیدنش رو فراموش نمیکنم.و چقدر بیشتر میخواستم.و چقدر بیشتر میخواستی.لبات مهربون و عاشق و دوست داشتنی بود و میتونستم توی چشمای آروم و مهربونت شعله هایی که داشت زبانه میکشید رو ببینم.ای کاش اون لحظه تموم نمیشد.و من هنوز دارم اون لحظه رو برای خودم تکرار میکنم تا با به یاد آوردنش کمی از اون لذت رو دوباره حس کنم و بفهمم چقدر زیاد دلتنگتم.چه لذت عمیقی داشت حس کردن لبای نرمت که مثل ابریشم بود و دوباره خواستمت و حیف که گاهی فاصله بین خواستن و توانستن کم نیست... پ.ن:شايد ديگه قسمت نشه ببينمت شايد فقط خاطره شه لحظه هاي تو با من.... ~~~ این روزا عاشقها مثل کلاغی شدن که از ترس، یواشکی توی پارک عشق آبی می خوره و غذایی می خوره و زودم می پره و می ره. ~~~ بیایید خودمان را به دیوانگی بزنیم؛ از هفت دولت آزاد بی اعتنا به همه چیز و همه کس بی اعتنا به گذشته و آینده؛ همیشه در لحظه همیشه خوشبخت بگذار با تو عالم خود را عوض کنم یک لحظه تو به جای من و من به جای تو ~~~ تابستان است. چند روزی هست که تابستان است . اما کبک ما بد جور سرش رو توی برف قایم کرده. این همه سرماخوردگی و عطسه و تهوع مزمن بخاطر برف پارساله!!! آنتی هیستامین و ردبول - مولتی ویتامین و آرامبخش... تداخل دارویی... اشکالی نداره ٬"کبک ها هم روزی می میرند". پ.ن:این اپای رنگی کار کیه؟من دو هفتس نت نیومدم. اینا رو دیدم.شکه شدم !! میشه بگی کی هستی؟ + |
رويت را به خورشيد كن تا سايه ها پشت سر تو بيفتند!...
روح من گاهی از شوق، سرفه اش می گیرد روح من گاهی مثل یک سنگ سر راه، حقیقت دارد روح من گاهی خسته می شود از این همه بودن روح من گاهی از ترس، گریه اش می گیرد روح من گاهی از تو، خنده اش می گیرد روح من گاهی تب دارد؛ هذیان می گوید جدی نمی گیرم، جدی نگیر !! ~~~ چه می کنی دخترک,با گلهایی که تازه چیده شده آنجا چه می کنی دختر,با گل هایی که پژمرده آنجا چه می کنی زن زیبا رو,با گل هایی که می خشکند آنجا چه می کنی پیر زن,با گل هایی که فنا می شوند چشم به راه آنم که پیروز می شود. *** پ.ن: با چشمهای بسته هم که نگاه کنی . جای دستهایم در آسمان پیداست.من نقاش سحر های پر خواب بوده ام. ( متوجه نمی شید. می خواستم بگم صبح شد. خیلی ها خواب هستند. من اینجا می نویسم .بیدارم. شما خواب باشید. چشمهاتونم که بسته باشه بازهم صبح می شه. و من همچنان برای خودم می نویسم....) ~~~ پ.ن: صدای نفسی که از پشت سر در گوش من شناور می ماند. و دستهایی که طول دستانم را در خود پیچیده. ستاره ها را یکی یکی می شماریم. لبخند. نگاه. یکی اشک... باز هم صدای قلبم که هیچ جا پنهان نمیتواند شد. + |
من هرگز از مرگ نمي هراسيده ام
عشق به آزادي سختي جان دادن را بر من هموار مي سازد عشق به آزادي مرا همه ي عمر در خود گداخته آزادي معبود من است به خاطر آزادي هر خطري بي خطر است هر دردي بي درد است عشق تنها کار بي چراي عالم است چه ، آفرينش بدان پايان مي يابد معشوق من چنان پاک و لطيف است که خود را به بودن نيالوده است چرا که اگر جامه ي وجود بر تن مي کرد، نه معشوق من بود "در درياي پر تلاطم زندگي هميشه مي توان موجي را يافت که اگر با آن حرکت کنيد شما را به ساحل خوشبختي برساند" و هر مرگي حياتي مرا اين چنين پرورده اند
|